پارادایم چیست؟

پارادایم و پنجره ای که از میان آن به دنیا می نگریم

مفهوم پارادایم شاید یکی از بنیادی ترین مفاهیمی است که مدیریت را با فلسفه گره می زند.

 برای توضیح پارادایم مثال میمون ها یکی از مثال های تیپیک است که به خوبی می تواند تاثیر گرفتاری در یک پارادایم فکری را نشان دهد. در قفس گروهی از میمون ها مقداری غذا بالای یک میله که در وسط قفس است قرار می دهند و هر بار که یک میمون سعی می کند از میله بالا برود تا غذا را بخورد روی بقیه میمون ها آب سرد پاشیده می شود. کم کم میمون ها رابطه این دو را می فهمند و از بالا رفتن هر میمونی که می خواهد از میله بالا برود جلوگیری می کنند و او را می زنند. بعد از مدتی یکی از میمون ها را بیرون می آورند و میمون جدیدی وارد قفس می کنند. این میمون هم به تجربه در می یابد که هرکس که از میله بالا میرود را باید بزند. به مرور یکی یکی میمون های قدیمی را با میمون جدیدی جایگزین می کنند به طوری که هیچیک از میمون هایی که شاهد آزمایش بوده اند دیگر در قفس نیست. حالا در این قفس هر میمونی که سعی می کند از میله بالا برود مورد ضرب و شتم دیگران قرار می گیرد بدون اینکه کسی علت آن را بداند! میمون های این مثال در یک چارچوب فکری گرفتار شده اند و نمی دانند که چرا رفتار خاصی از آنها سر می زند و هرگز به چرایی آن هم فکر نمی کنند.آیا این در مورد ما انسانها هم صدق می کند؟ چه تجربیاتی داشته ایم که به واسطه آن رفتار هایی را پی گرفته ایم و به فرزندان خود هم آموخته ایم در حالی که امروزه دیگر مصداقی ندارند؟ آیا اعتقادات اساسی مان را هم باید با این دیدگاه به چالش بکشیم؟ تا کجا باید پیش رفت ؟ تا کجا می توان پیش رفت؟

 پارادایم یک چارچوب فکری است، یک پنجره است که از خلال آن بیرون را می نگریم و با پنج حس خود درک می کنیم . بسته به محدودیت های حواس خود، آدمی ممکن است تصویر ناقصی از واقعیت های بیرونی داشته باشد. حکایت همان فیل مولانا است. فیلی که هرکسی در تاریکی قسمتی از آن را می بیند و یا حس می کند و به درک ناقصی از آن نائل می آید. این حکایت یکی از بخش های معروف مثنوی مولوی است و اینکه او هشت قرن پیش دیدگاهی به این وسعت داشته است واقعا شگفت انگیز است. یاد آوری این حکایت در اینجا خالی از لطف نیست:

بود شهری بزرگ در حدِ غور
واندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی در آن مکان بگذشت
لشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ با هیبت
از پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیل
آرزو خاست زآنچنان تهویل
چند کور از میان آن کوران
برِ پیل آمدند از آن عوران
تا بدانند شکل و هیآت پیل
هریکی تازیان در آن تعجیل
آمدند و به دست می‌سودند
زانکه از چشم بی‌بصر بودند
هریکی را به لمس بر عضوی
اطلاع اوفتاد بر جزوی
هریکی صورت محالی بست
دل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدند
برشان دیگران فراز شدند
آرزو کرد هریکی زیشان
آنچنان گمرهان و بدکیشان
صورت و شکل پیل پرسیدند
وآنچه گفتند جمله بشنیدند
آنکه دستش به سوی گوش رسید
دیگری حال پیل ازو پرسید
گفت شکلی‌است سهمناک عظیم
پهن و صعب و فراخ همچو گلیم
وانکه دستش رسیدی زی خرطوم
گفت گشت است مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهیست
سهمناک است و مایۀ تبهی‌است
وانکه را بُد ز پیل ملموسش
دست و پای سطبر پر بوسش
گفت شکلش چنانکه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است
هریکی دیده جزوی از اجزا
همگان را فتاده ظن خطا
هیچ دل را ز کلی آگه نی
علم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیال‌های محال
کرده مانند غتفره به جوال
از خدایی خلایق آگه نیست
عقلا را در این سخن ره نیست…
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.