سفر زندگیسفر زندگی

پارسال این موقع دلار در حدود 3900 تومان بود. با افزایش 300 درصدی الان 13000 تومان شده است.  دخترم به من می گوید مامان کاش پارسال فلان انگشتر را برام می خریدی، الان سه برابر شده بود. پسرم می گوید کاش ماشینت را عوض کرده بودی. کاش … کاش…و این حرفها تمامی ندارد.

هر کاری کنی باز هم دلخوری که کاش بیشتر از فرصت استفاده کرده بودی و این پول های بی زبان بدبخت را که روز به روز بی ارزش تر و بی بها تر می شوند را تبدیل به ارز و طلا و کالا کرده بودی…..

این یکجورایی مثل زندگی است… یا مثل یک سفر…. 

مي گويند روزي ذوالقرنين با سپاهيانش از سرزميني عبور مي کردند، به سپاهيانش گفت می خواهیم از یک بیابان تاریک عبور کنیم.  روي زمين این بیابان پر از شن و سنگريزه است، اگر از آن شن ها برداريد پشيمان مي شويد و اگر برنداريد باز هم پشيمان خواهيد شد.
عده اي گفتند درهرصورتش که پشيماني است، پس به خودمان زحمت ندهیم که چیزی برداریم و بارمان سنگين شود.عده اي ديگرهم گفتند کمی بر میداریم تا حداقل دست خالي نباشیم….
درروشنايي صبح روز بعد متوجه شدند تمام آن شن ها و سنگريزه ها، الماس و ياقوت و زُمُـرُّد بوده اند. هر کس چیزی جمع نکرده بود حسرت مي خورد که چرا ازآن جواهرات برنداشته و آنهایی هم که مشتی از آن جواهرات برداشته بودند حسرت مي خوردند که چرا همه خورجین و توبره هایشان را پر نکردند. 

و این حکایت این روزهای ماست. و شاید بهتر باشد بگوییم حکایت سفر زندگی هم همین است. در هر صورت آخرش حسرت است. هر چقدر که در این سفرتوشه برداری باز هم کم است. آخرش اندوه است و غم فرصت های از دست رفته….

مطالب بیشتر:

نگو کسی به فکرت نیست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.