نگو کسی به فکرت نیست!

نگو کسی به فکرت نیست!

شعرنگو از عباس صفاری ازکتاب کبریت خیس را بسیار دوست می دارم و به شما تقدیم می کنم: 
 
“نگو،
نگو جايي نداري بروي
اين سه متر و نيم حياط خانه ات را هم
درست نديده اي.
دنيا را كه نمي تواني 
در هواي حلزوني اين اتاق
سبك و سنگين كرد
ديوارهاي اين جهان
سر به فلك هم كه بركشند
بيش از اين پرده هاي كيپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمي كنند.پرنده اي كه پر مي كشد از آشيان 
نه آدرسي دارد نه شماره پروازي
نه قرار ملاقاتي، 
شاخه هيچ درخت و
نرده ي هيچ بالكني را نيز
به نامش ثبت نكرده اند.
بي نام و نشان تر از پرنده كه نيستي
اين هواي ملس هم
كه از فرط زلالي و صافي
پروانه ميانش بكس و باد مي كند
خوشبختانه ارث پدري هيچ کس نيست.در انتظار چه نشسته اي
زمان علف خرس نيست عزيزم
هر ثانيه ي حرام شده اش را
بايد حساب پس بدهي
حواست نباشد
همين ساعت لكنته ي ديواري
به نيش عقربه هاي تيزش
تو را و اشتياق مرا
به اجزاي موريانه پسند تجزيه مي كند
وچشم هايت را مي برد
مانند دو تمبر باطل شده ي قديمي
در آلبومي كپك زده بچسباند.نگو كسي به فكرت نيست
و نامت را دنيا از ياد برده است . 
شايد دنيا
(تويي و من) 
و نام ما مهم نيست در جريده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همين كه جانانه بر لب جاري شود
تا ابديت خواهد رفت.” 
― عباس صفاري
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.