در این پست بخش هایی از کتاب هنر ظریف بی خیالی اثر مارک منسون را با هم مرور می کنیم.

آیا تا کنون متوجه شده اید که هرچه کمتربه چیزی اهمیت دهید نتیجه بهتری به دست می آورید؟ آیا متوجه شده اید کسی که کمترین هزینه را برای چیزی کرده به آن دست پیدا می کند؟ متوجه شده ای که گاهی اوقات چگونه وقتی دیگر اهمیتی نمی دهید همه چیز سرجای خود جفت و جور می شود؟ موضوع چیست؟

رنجی که در باشگاه بدن سازی دنبال می کنید، به سلامت و انرژی بیشتر منتهی می شود. شکست های کسب و کار منجر به درک بهتر اموری می شود که برای موفقیت لازم هستند. صادق بودن در مورد ضعف ها باعث می شود که اعتماد به نفس پیدا کنید و بین افراد کاریزماتیک وارد شوید. رنج ناشی از رودررو شدن صادقانه باعث می شود که در ارتباط خود با دیگران به اعتماد و احترام دست یابید و تحمل ترس ها و نگرانی ها شهامت و بردباری شما را افزایش می دهد.
هرچیز ارزشمندی در زندگی از طریق غلبه بر تجربه های منفی مرتبط با آن به دست می آید. همه تلاش های ما برای فرارازاین ناخوشایندی ها واجتناب از آن ها، باعث می شود که نتیجه عکس بگیریم. اجتناب ازرنج ، نوعی رنج است. اجتناب از تلاش نوعی تلاش است. انکار شکست یک شکست است و مخفی شدن از شرمساری نوعی شرم است.
رنج تارو پود جدا نشدنی زندگی است و بیرون کشیدن آن نه تنها غیرممکن بلکه زیان آور است. تلاش برای بیرون کشیدن رنج ها از زندگی همه چیزهای دیگر را نیز به هم می زند. تلاش برای اجتناب از درد اهمیت دادن بیش از حد به درد است. در مقابل اگر بتوانید کاری کنید که به درد اهمیتی ندهید متوقف نشدنی می شوید.

من در زندگی به چیزهای زیادی اهمیت داده ام. و به چیزهایی هم اهمیت نداده ام. درست مثل راه های نرفته . این اهمیت ندادن های من بوده است که تفاوت های بزرگ را ایجاد کرده است.
احتمالا در زندگی خود تان کسی را می شناسید که زمانی به چیزی اهمیت نمی داده و توانسته است کارهای فوق العاده ای بکند. شاید در زندگی خود زمانی را به یاد دارید که به موضوعی اهمیتی نمی داده اید و تا حد اعلایی موفق شده اید. در زندگی من یکی از بزرگترین موقعیت هایی که اهمیتی به آن نداده ام وقتی بود که تنها پس از شش هفته از آغاز کارم در حوزه امور مالی استعفا دادم و یک کسب و کار اینترنتی را شروع کردم. تصمیم گیری در مورد فروش بیشتر اموالم و رفتن به آمریکای جنوبی  نیز همین طور بود. آیا اهمیتی می دادم؟ نه. فقط رفتم و کارم را انجام دادم. این لحظه های بی خیالی دقیقا زمانی است که بیشترین تاثیر را درزندگی دارد. بزرگ ترین تغییرات کاری انتخاب لحظه ای برای رها کردن دانشگاه و پیوستن به یک گروه هنری و تصمیم به جدا شدن از دوستی که رفتارهای نامناسب او بارها تکرار شده است.
اهمیت ندادن یعنی دیدن سخت ترین و ترسناک ترین چالش های زندگی و عمل کردن در برابر آنها . اگر چه ممکن است اهمیت ندادن در ظاهر کار ساده ای جلوه کند اما ماجرا از نزدیک چیز دیگری است.
بیشتر ما به علت اهمیت دادن زیاد در موقعیت هایی که نباید اهمیت بدهیم زندگی را سخت می کنیم . وقتی کارمند بی ادب پمپ بنزین بقیه پول ما را با اسکناس های خرد پس می دهد ما زیادی اهمیت می دهیم . وقتی برنامه مورد علاقه ما در تلویزیون دیگر پخش نمی شود بیش از حد اهمیت می دهیم. وقتی همکاران ما به خودشان زحمت نمی دهند که از تعطیلات آخر هفته فوق العاده ما چیزی بپرسند بیش از حد اهمیت می دهیم.

ببینید مسئله این است که شما یک روز می میرید . می دانم که این موضوع روشن است. فقط می خواهم به شما یادآوری کنم که شما و همه کسانی که می شناسید به زودی خواهید مرد و در زمان کوتاهی که بین الان و مرگ باقی است فرصت اهمیت دادن به چیزهای محدودی را دارید. اگر بدون تامل و انتخاب آگاهانه به همه چیز وهمه کس اهمیت بدهید کارتان ساخته است.
هنر ظریفی در بی خیال بودن هست. اگر چه ممکن است این تصور مسخره به نظر برسد و من هم آدم مزخرفی جلوه کنم . منظورم این است که بیاموزم چگونه افکار خود را به شیوه ای موثر و متمرکز اولویت بندی کنیم  و چگونه چیزهایی که برای ما اهمیت دارند و چیزهایی که اهمیتی ندارند بر اساس ارزش های شخصی خود انتخاب کنیم. این کار بسیار دشوار و نیازمند یک عمر تمرین و ممارست است. شما پیوسته در این راه شکست می خورید. اما شاید این ارزشمند ترین چالشی باشد که در زندگی وجود دارد. شاید تنها چالش زندگی همین باشد.
وقتی به همه چیز و همه کس اهمیت می دهید، احساس می کنید که حق دارید همیشه در آرامش و شادی باشید و همه چیز باید دقیقا همان طوری باشد که شما دوست دارید . اما این یک بیماری است و شما را زنده زنده خواهد بلعید. شما دراین حالت هراتفاق ناخوشایندی را بی عدالتی می بینید. هر چالشی را یک شکست می دانید. هر ناراحتی را یک ناسزای شخصی تلقی می کنید و هر مخالفتی را یک خیانت تصور می کنید. در جهنم کوچک خود که به اندازه فکرتان است گیرمی افتید. در حس حق به جانب بودن و خشم خود می سوزید و بی وقفه در چرخه باز خورد جهنمی می چرخید بدون این که به جایی برسید.
مشکل افرادی که به همه چیز و همه کس اهمیت می دهند این است که آنها در زندگی خود چیز مهمی ندارند که به آن اهمیت بدهند.  اگر روزی متوجه شدید که پیوسته به چیزهای بی ارزشی اهیمت می دهید که شما را اذیت می کند ، احتمالا چیزارزشمندی در زندگی شما وجود ندارد که بخواهید به آن اهمیت بدهید و مشکل اصلی شما هم همین است.
پیدا کردن یک چیز معنا دار و مهم در زندگی شاید سودمندترین راه برای صرف زمان و انرژی شما باشد. زیرا اگر چیز معنا داری پیدا نکنید به چیزهای بی اهمیت و خرد بها می دهید.

ما صرفا به این علت رنج می کشیم که این رنج به لحاظ زیستی برای ما خوب است. رنج کشیدن روش مورد علاقه طبیعت برای انگیزه دادن برای تغییر است. ما این گونه تکامل یافته ایم که همیشه کمی ناراضی و نامطمئن باشیم. زیرا این مقدارنارضایتی و نااطمینانی باعث می شود که انگیزه لازم برای ابتکار و زنده ماندن را داشته باشیم. ما به گونه ای تکامل یافته ایم که از داشته های خود ناراضی شویم و با به دست آوردن چیزهایی که نداریم احساس رضایت کنیم. این نارضایتی همیشگی ما را به جنگ و پیشرفت و ساختن و تسخیر کردن واداشته است. پس رنج ها و دردهای ما اشتباه تکامل نبوده است، این ها ویژگی های ماست.

…و این همان مسئله خطرناکی است که درجامعه وجود دارد که افراد خود را بیشتر و بیشتر در برابر ناخوشایندی های زندگی حفاظت می کنند. ما مزایای تجربه درد را از دست می دهیم. و این همان ضرری است که ما را از واقعیت های دنیای پیرامون خود دور می کند. شاید شما از دیدن یک زندگی بدون مشکل و سرشار از شادی های پشت سرهم و مهربانی های همیشگی ذوق زده شوید. اما مشکلات روی زمین هیچ گاه متوقف نمی شوند. مشکلات واقعأ به پایان نمی رسند. فقط ارتقا پیدا می کنند. “وارن بافت” مشکلات مالی دارد، یک بی خانمان هم مشکلات مالی دارد. فقط مشکلات مالی بافت از مشکلات آن بی خانمان بهتر است. همه زندگی این گونه است.

احساسات بخشی از معادله زندگی ما هستند. اما همه معادله نیستند. صرفأ چون چیزی حس خوبی دارد به معنای خوب بودن آن نیست. و همچنین صرف این که چیزی حس بدی دارد هم به معنای بد بودن آن نیست. احساسات تنها علامت هستند، پیشنهاد هایی که سیستم عصبی به ما می دهد و دستور نیستند. در نتیجه نباید همیشه به احساسات خود اعتماد کنیم. در واقع باید تا حدی آن ها را زیر سوال ببریم.
بسیاری از افراد یاد میگیرند که به علل متعدد شخصی اجتماعی یا فرهنگی احساسات خود را سرکوب کنند.( خصوصا احساسات منفی را)
متاسفانه انکار کردن احساسات منفی به معنای انکار کردن مکانیسم بازخوردی است که کمک می کند فرد مشکل را برطرف کند. در نتیجه بسیاری از افراد در تمام طول زندگی خود در مواجهه با مشکلات مشکل دارند و اگر نتوانند مشکلات خود را برطرف کنند نمی توانند احساس خوش بختی کنند. به یاد داشته باشید که درد هدفی دارد.
اما افرادی هم هستند که بیش از حد به احساسات خود بها می دهند. هر چیزی صرفا به دلیل احساسات توجیه می شود. من شیشه ماشین شما را شکستم. چون خیلی عصبانی بودم و نمی توانستم خودم را کنترل کنم. یا من مدرسه را رها کردم چون حس کردم کار درستی است. تصمیم گیری بر اساس احساسات بدون کمک گرفتن ازمنطق برای محدود کردن آن تقریبا همیشه بد است. می دانید چه کسی همیشه کل زندگی خود را براساس احساسات پیش می برد؟ بچه سه ساله.

مشکلات ما بازگشت پذیر و اجتناب نا پذیر هستند. کسی که با او ازدواج کرده اید،همان کسی است که اکنون با او دعوا می کنید. خانه ای که خریده اید همان خانه ای است که آن را ترمیم می کنید. شغل رویایی شما همان شغلی است که برای شما استرس زا شده است. همه چیز یک فداکاری ذاتی در دل خود دارد (هر چیزی که باعث شود احساس خوبی داشته باشیم در نهایت باعث می شود که حس بدی پیدا کنیم ) چیزی که به دست می آوریم همان چیزی است که از دست می دهیم. چیزهایی که تجربه های مثبت ما را می سازند، تجربه های منفی ما را نیز می سازند.
پذیرش این موضوع دشوار است. ما این ایده را دوست داریم که یک خوش بختی نهایی وجود دارد که در دسترس است. ما این ایده را دوست داریم که می توانیم همه رنج های خود را به صورت همیشگی تسکین دهیم. دوست داریم فکر کنیم که می توانیم برای همیشه از زندگی خود احساس رضایت و خرسندی کنیم، اما این شدنی نیست.

خوشبختی نیازمند تلاش و کوشش است و از مشکلات بدست می آید. شادی مثل آفتاب گردان ورنگین کمان یکباره از زمین سر در نمی آورد. رضایتمندی طولانی مدت وواقعی را باید ازطریق انتخاب ومدیریت نبردهای خود کسب کنیم. خواه مشکل شما تنهایی یا بیماری وسواس فکری-عملی باشد یا این که رئیس احمق شما هرروز نیمی از وقت کاری شما را به هم می ریزد، راه حل شما پذیرش و درگیر شدن با این تجربه منفی است. ( نه اینکه از آن اجتناب کنید یا خود را از آن نجات دهید.)

0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.